دغدغه های ذهن کوچک من
قلم توتم من است
قیدار
نوشته شده در تاریخ 1391/03/14 توسط پریا ... | نظرات ()
من همیشه به تصمیم اول احترام می‌گذارم.تصمیم اولی که به ذهنت می‌زند با همه ی

جان
گرفته می‌شود.تصمیم دوم با عقل و تصمیم سوم با ترس...از تصمیم اول که رد

شدی 
باقی اش مزه ای ندارد...بگذار وعظ کنم برای تکه ی تن‌م.من به این وعظ مثل

کلام خود
خدا اعتقاد دارم.فقط به یک چیز در عالم موعظه ات می‌کنم،تصمیم اول را

که گرفتی،باید
بلند شوی و بروی زیر یک خم‌ش را بگیری...تنها یا با دیگران توفیر

نمی کند.باید بلند
شوی و فن بزنی...بی چون و چرا...بعد از فن زدن می نشینی و

به‌ش فکر می‌کنی و دور
و برش را صاف می‌کنی...

قیدار

رضا امیرخانی


درباره وبلاگ

من کیم؟
پریا هستم البته مستعاره اسمم.
دختری پاییزی که با همه ی دور و بریاش تو اعتقاد فرق داره
و می جنگه بر سر اعتقاداتش.
حرف هایی دارم که
تو هیچ دفتری جاش نیست
شاید تلخ،شایدم شیرین
می نویسم چون:
گوش شنوایی دور و برم نیست
تنها هستم،خیلی تنها.
پس تصمیم گرفتم برای تو که بیگانه با منی بنویسم
شاید...
بهتر از اطرافیانم دغدغه ها و حرف های مرا درک کنی.
_________________________
در آغاز هیچ نبود، کلمه بود و آن کلمه خدا بود.
و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود،
و با نبودن، چگونه می توان بودن؟
و خدا بود و، با او، عدم،
و عدم گوش نداشت،
حرفهایی هست برای گفتن،
که اگر گوشی نبود، نمی گوییم،
و حرفهایی هست برای نگفتن،
حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آرند.
حرفهایی شگفت، زیبا و اهورایی همین هایند،
و سرمایه ماورایی هرکسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد،
حرفهای بیتاب و طاقت فرسا،
که همچون زبانه های بیقرار آتشند،
و کلماتش، هریک، انفجاری را به بند کشیده اند،
کلماتی که پاره های بودن آدمی اند...
اینان هماره در جستجوی مخاطب خویشند،
اگر یافتند، یافته می شوند...
و ...
در صمیم وجدان او، آرام می گیرند.
و اگر مخاطب خویش را نیافتند، نیستند،
و اگر او را گم کردند، روح را از درون به آتش می کشند و، دمادم، حریق های دهشتناک عذاب برمی افروزند.
و خدا، برای نگفتن حرفهای بسیار داشت،
که در بیکرانگی دلش موج می زد و بیقرارش می کرد.
و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد؟
هرکسی گمشده ای دارد،
و خدا گمشده ای داشت.
هرکسی دوتاست و خدا یکی بود.
هرکسی، به اندازه ای که احساسش می کنند، هست.
هرکسی را نه بدانگونه که هست، احساس می کنند.
بدانگونه که احساسش می کنند، هست.
انسان یک لفظ است،
که بر زبان آشنا می گذرد،
و بودن خویش را از زبان دوست، می شنود.
هرکسی کلمه ای است:
که از عقیم ماندن می هراسد،
و در خفقان جنین، خون می خورد،
و کلمه مسیح است،
و در آغاز، هیچ نبود،
کلمه بود،
و آن کلمه، خدا بود
پست الکترونیک
تماس با مدیر

دغدغه های منATOM

جستجو
آخرین مطالب
قیدار
ترکیدم
گو خوردم اصن
یه قل دو قل
اقتصاد یخچالی
دور می اندازمت
تنها بودن خیلی غمگینه
تف
غم؟
گفتمان
پرسپولیس
عوضی
چند کیلومتر تا اونجا
بوی خوش عشق
گفتگو
آرشیو
خرداد 1391
آذر 1390
شهریور 1390
اردیبهشت 1390
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
نویسندگان
پریا ...
پیوند ها
دل نوشته های من در بلاگفا
شخصی های پوریا پارسا
خاطرات من و دوستم
فنچول و دانشگاه
صبر و استقامت
آنچه از دل برآید
مملکته داریم؟
عقاید یک ابله
عشق=مادر
روز نوشت
مینا جون
آگالو
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
Blog Skin
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic